| X Close | ||
فرصتی نماندهاست
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهیشست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیدهاست
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلن
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی ِ پوست ِ پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
▪
گروس عبدالملکیانبه شانهام زدی
که تنهاییام را تکاندهباشی
بهچه دل خوش کردهای؟!
تکاندن برف
از شانههای آدمبرفی؟!
گروس عبدالملکیان
این اعلامیه را روی یکی از درهای انبارهای ِ ... دیدم. سادگی ِ نویسنده و البته تعیین مجازاتهای اولیّه (!) نظرم را جلب کرد. شاید همین نوشته، بهجای آنکه مانع پارک ماشینها شود، ...
متن اعلامیه (بدون دخل و تصرّف در زباننگاره (رسمالخط)): ما آدما نتنها روبروی این درب بلکه هیچ درب ورود و خروج دیگری از بدو تا انتهای آن تحت هر شرط یا عنوانی پارک نمیکنیم و این یک قانون الهی و حکومتی و مورد قبول افراد مومن و باشخصیت بود. و عدم رعایت آن عواقب قانونی و مجازاتهای شدید در بر خواهد داشت. مجازاتهای اولیه عبارت است از 1- ممانعت از حق 2- سد معبر 3- ایجاد مزاحمت و... حال ما گوفتیم شما خود دانید.

دوربین: نوکیا N93 - کارل زایس (3.2 مگاپیکسل)
اکنون که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش
از یاد بردن غم عالم میسّر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش
کوشش چه میکنی که از این سنگ بگذری
کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش
چون نی نفسکشیدن ما نالهکردن است
در شور نیز نالهی ما میرسد به گوش
آتش بزن به سینهی آتشگرفتهام
آتشگرفته را مگر آتش کند خموش
▪
شوکران، فاضل نظری
قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست،
با پرستوها،
و کبوترها،
همه را باید یکجا به قفس انداخت!
□
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است.
که چرا
به حریم حرم جتها خصمانه تجاوز شده است!
□
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است.
و هیاهوی قناریها،
خواب جتها را آشفته است!
□
غزل «حافظ» را میخواندم:
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو»
تا به آنجا که وصیت میکرد:
«گر روی پاک و مجرّد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو»
□
دلم از نام «مسیحا» لرزید
از پس پردهی اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خمشده بر سینه، که باز
به نکوکاری، پاکی، خوبی
عشق میورزید
و پسرهایش را
که چهسان «پاک و مجرّد»! به فلک تاختهاند
و چه آتشها هر گوشه بهپا ساختهاند
و برادرها را خانه برانداختهاند!
□
دود در «مزرعهی سبز فلک» جاری است.
تیغهی نقرهی «داس مه نو» زنگاری است،
و آنچه «هنگام درو» حاصل ماست،
لعنت و نفرت و بیزاری است!
□
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است.
و غزلهای قناریها،
خواب جتها را آشفته است!
□
غزل «حافظ» را میبندم
از پس پردهی اشک
خیره در مزرعهی خشک فلک مینگرم
میبینم:
در دل شعله و دود
میشود «خوشهی پروین» خاموش!
پیش خود میگویم:
عهد خودرایی و خودکامگی است،
عصر خونآشامی است،
که درخشندهتر از خوشهی پروین سپهر
خوشهی اشک یتیمان ویتنامی است!
■
خوشهی اشک، فریدون مشیری
آواز عاشقانهی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گرهخورده در دلم
آن گریههای عقدهگشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، هایهایِ عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطرهها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
■
آواز عاشقانه، از قیصر امینپور
